
امروز، هویت سیاست خارجی ایران عمدتا در پرتو مواضع سلبی، نقیضی و واکنشی آن در برابر یک ‹دگر رادیکال خارجی› به نام امریکا معنا می یابد. به بیان دیگر، امروز همان دگر هویت سوز، هویت ساز نیز شده است. از این رو، جای پای آن را بر سر هر کوی و برزنی در عرصه سیاست خارجی (و حتی سیاست داخلی) خود می بینیم. آنگاه که کشوری را ‹دوست› تعریف می کنیم و باب مراوده و مذاکره با آن را می گشاییم، و نیز آنگاه که کشوری را ‹خصم› تعریف می کنم و باب مراوده و مذاکره با آن را می بندیم، امریکا حضور دارد. آنگاه که در عرصه روابطمان با سایر کشورها ره ‹گفتمان› می پوییم، و آنگاه که رهرو راه ‹کوفتمان› می شویم، امریکا حضور دارد. آنگاه که در سیاست خارجی مان ‹دولت محور› می شویم، و آنگاه که ‹ملت محوری› را پیشه خود می سازیم، امریکا حضور دارد. آنگاه که از منظری ‹ایدئولوژیک› به طراحی روابط و سیاست خارجی خود می پردازیم، و آنگاه که مهندسی ‹عقلایی› را در دستور کار خود قرار می دهیم، امریکا حضور دارد. آنگاه که به مثابه یک ‹هدف› به گروه های سمپات خود در محیط فراملی می نگریم، و آنگاه که از آنان بهره ای ‹ابزاری› می بریم، امریکا حضور دارد. در یک کلام، در هر دم و بازدم مان؛ در هر کنش و واکنش مان؛ در هر کامیابی و ناکامی مان؛ در هر گسست و پیوست مان؛ در هر گشت و بازگشت مان؛ در هر فراز و فرودمان؛ در هر قهر و آشتی مان؛ در هر همگرایی و واگرایی مان، امریکا حضور دارد. اگر بخواهیم با بیانی لاکانی از این واقعیت تعریف و تحلیلی به دست دهیم، باید بگوییم که آنچه امروز هویت سیاست خارجی ایران را فارغ از همه تغییرهای ممکن در محتوای و سویه های ایجابی و سلبی اش خلق و حفظ می کند، روکش، گره گاه و یا نقطه آجیدنی است به نام ‹امریکا›.