2- واقعيت آن است كه يكي از معاني رايجي كه براي سياست برشمرده ميشود، از همين جنس است. سياستي كه «خشونت» را به عنوان رويهاي مشروع به رسميت ميشناسد و در مواردي كه ضرورتي احساس كند، ابايي از رجوع بدان ندارد. اما اين تنها تعريف ممكن براي «سياست» نيست.
3- سياست، عرصه «با هم بودن» است. در سياستورزي، ما راه را براي حضور و اقدام جمعي ميگشاييم. سياست آنجايي است كه «خرد جمعي»، اقدام براي شكوفايي اجتماعي را تجويز ميكند و بر همين اساس، هر جا كه آغشته به خشونت شود از كاركرد اصلي خود دور خواهد ماند.
4- ممكن است پرسيده شود كه اگر سياست تا اين حد از خشونت به دور است، پس چگونه است كه استفاده از خشونت در ميان سياستمداران به رويهاي عادي و حتي در مواردي «ضروري» انگاشته شود؟
5- پاسخ اين سوال را تنها ميتوان با توجه به ابعاد مختلف روان بشري يافت. نياز به رهايي از ترديد، تلاش براي رسيدن به نتيجه در كمترين زمان ممكن، غلبه منافع بر اصول، و در حاشيه قرار گرفتن «اخلاق» در جامعه از جمله عواملي است كه مشروعيت خشونتورزي در عرصه سياست را تجويز ميكنند.
6- آنچه وضعيت را خطرناك ميكند، آن است كه خشونت عموما مرزي براي خود نميشناسد. خشونتورزي مشخصا تا رسيدن به هدف نهايي ميتواند ادامه يابد و البته واضح است كه نهايت خشونت جز «فاجعه» نيست. بروز جنگهاي متعدد در ميان ملتها و كشورها، و حتي در درون اجتماعات، شكنجهگري، اقدام به ترور و ايجاد وحشت، و در بدترين وضعيت، نسلكشي تنها تحت يك نام قابل بازشناسي هستند: خشونت!
7- رواج خشونت در جامعه، نشان از بروز بنبست در رويههاي مالوف براي تعامل و اجتماعپذيري دارد. اين امر ضرورت گشودن راههاي تازه در اين عرصه را متذكر ميشود.
8- «هنر» ظرفيتي است براي گشودن درهاي جديد بهروي اجتماعي كه در رويههاي مالوف خود دچار بنبست شده است و از همينروست كه نقاط اوج آفرينش هنري در اجتماعات، عموما با گسترش و تعميق بحرانهاي اخلاقي همزمان بوده است. در واقع، اين «هنر» است كه با ارائه چشماندازهاي نو، به دنبال نشان دادن راه خروج از بحران به جامعه است.
9- جلوهگاهي كه هنر به ما عرضه ميكند، در جوهره خود در تعارض با خشونتورزي است. هنر در جان خود «لطيف» است و مروج «لطافت»؛ آنجا كه «هنر» وارد ميشود، «خشونت» راهي جز خروج ندارد، همانگونه كه با ورود «خشونت»، «هنر» پژمرده ميشود.
10-رواج خشونت در جامعه سياسي معاصر ما انكارناپذير است. از حمله به اجتماعات سياسي گرفته تا توهين و تهمتزني به افراد و گروهها ميتوان طيفي را متصور شد كه خشونت به درجات مختلف در آن توزيع شده است. جستجوي راهي براي خروج از اين وضعيت يكبار در سال 1376 با رويكرد فراگير به مردي از جنس «فرهنگ» خود را نشان داد كه البته تقلاهاي خشونتطلبان، اين تلاش را ناكام گذاشت.
11-به نظر ميرسد زمانِ روي آوردن به فردي از جنس «هنر» فرا رسيده است. اولويت هنر بر فرهنگ آن است كه هنر با گشودن دريچههاي جديد، ما را در تعامل فرهنگي، سياسي و اجتماعي تواناتر ميسازد و همچنين بنا به جوهره خشونتگريزي كه دارد، لاجرم به تلطيف فضاي موجود رهنمون ميشود. آنچه امروز نياز به «ميرحسين موسوي» را جدي ميكند، جنس نگاه او به سياست است. دوست و دشمن بر تواناييهاي «ميرحسين» در غلبه بر بحرانها و بهرهمندي وي از قوه ابتكار تاكيد دارند؛ قدرتي كه ريشه در استعداد هنري او دارد.
12-در تاريخ سياسي معاصر ما تنها اوست كه بيش از آنكه به «موسوي» مشهور باشد، «ميرحسين» ناميده ميشود؛ حتي سخن گفتن از او نيز لاجرم با نوعي لطافت و «دوستي» همراه است. سياستورزي «ميرحسين» مبتني بر «با هم بودن» و «با هم انديشيدن» است، همان چيزي كه اجتماعِ در معرض خشونت و گسستِ امروز ما ميطلبد. «ميرحسين» يك دوست است، پيش از آنكه يك كانديداي رياستجمهوري باشد و اين براي يك هنرمند اجتنابناپذير است. او هرگز براي انتقام نميآيد. خشونتورزي در سياست او راه نخواهد داشت. اخلاق را محور فعاليت انتخاباتي خود برميگزيند و در برابر تهمتها توهينها، مدارا را در پيش ميگيرد. با خشونت خداحافظي ميكنيم و بر او سلام ميكنيم: سلام ميرحسين!
سيد محسن علويپور